خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
جلسه محاکمه عشق بود... عقل قاضی و عشق محکوم... به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت. ولی همه اعضامخالف بودند،قلب شروع کرد به طرفداری از عشق... ای چشم ها...!! مگر شما نبودید که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتید؟.. ای گوش...! مگر تو نبودی که درآرزوی شنیدن صدایش بودی؟... شما پاها...!! همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید؟ حالا چرا اینچنین مخالفید؟... همه اعضا روبرگرداندند وبه نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند،تنهاعقل مانده بود و قلب رنجور... عقل گفت:دیدی همه از عشق بیزارند ولی متحیرم... متحیرم،با وجودی که عشق بیش از همه تو را آزرده است!! چرا هنوز از او حمایت میکنی؟... قلب نالید و گفت:من بی عشق دیگر نخواهم بود وبی آن تنها تکه گوشتی هستم که هرثانیه کارثانیه پیش را تکرار می کند و حیف از دلم که وقف نبود تومی شود یا گونه های من که کبودتومی شود حیف از نگاه پنجره من که تا سحر علاف لحظه های ورود تو می شود داردبه روی زخم زبان های این وآن مردی خراب گفت و شنود تو می شود امشب کنار پنجره از دست می رود تنها دلی که صرف نبود تو می شود در راه عشق ای دل چگونه فریب خوردم تمام خواب هایم شکست... نا امید شدم.خوشی از من رو برگردانده و من زندگی را گم کرده ام... عاشق شذن عجب سزایی در خود دارد دیروز او اینجا بود،ولی حالا دیگر نیست من چه خواستم واکنون نصیبم چه شده است تنهایی،تنهایی،تنهایی... می خواستم برایت هدیه ای بفرستم نسیم گفت: مرا بفرست تاموهایش رانوازش کنم باران گفت: مرا بفرست تا صورتش را بشویم و اشک هایش را پاک کنم... ناگهان قلبم گفت: مرا بفرست تا دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدی... و خداوند عشق را آفرید... رودها را در جاری شدن و علف ها را در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و دریا ها با موج ها زندگی پیدا میکنند و انسانها همه انسانها با عشق،فقط با عشق پس بار خدایابر من رحم کن بر من که ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که لباس فاخری برتن نداشته باشم اما نباشد... هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد هرگز نباشد... شب فرو می افتاد به درون آمدم پنجره ها و را بستم... باد با شاخه در آویخته بود من در این خانه تنها،تنها غم عالم به دلم ریخته بود ناگهان حس کردم:... که کسی آنجا،بیرون،در باغ... در پس پنجره ام می گرید... صبحگاهان، شبنم می چکید از گل سیب... بی مرغ،آشیان چه خالی است خالی تر آشیانه مرغی کز جفت خود جداست! آه... ای کبوتران سپید بال اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید... اما،دلم،به غارت رفته است با آن کبوتران که پریده اند با آن کبوتران که دریغا هرگز به خانه باز نگشته اند... دلم تنگ است... برای کسی که به دلتنگی من می خندد... باورعشق برایش سخت است... ای خدا... باز به یاری نسیم سحری می شود آیا؟... دل به دل نازک من بربندد... یک عشق... عروج است و رسیدن به کمال یک عشق... غوغای درون است وتمنای وصال یک عشق... سکوت است و سخن گفتن چشم یک عشق... خیال است و خیال است و خیال... دلم آلونک غم هاست بی تو شبم تیره ترین شب هاست بی تو بیا ای رویش سبز بهاران که یک عمر خزان اینجاست بی تو چه غم انگیز است... عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت... هر روز هزاران سیب از درخت به زمین می افتد... اما آنچه که وجود ندارد دیدگاه نیوتونی است... وقتی که دیگر نبود،به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت،به انتظارش نشستم... وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم... وقتی که اوتمام کردمن شروع کردم... وقتی که او تمام شد من آغاز شدم... و چه سخت است،تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است... مثل تنها مردن... عشق رازی است، مقدس... برای کسانی که عاشقند عشق برای همیشه بی کلام می ماند... اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی احمقانه ای بیش نیست... مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند... گدایی عشق میکنند.. تاوقتی که مطمئن به تسخیر قلب زن شوند اما همین که مطمئن شدند، مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند... آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند... تو به دنبال نگاه زیبا باش... گل سنگم،گل سنگم... چی بگم از دل تنگم مثل آفتاب اگه بر من نتابی سردم و بیرنگم همه آهم،همه دردم... مثل طوفان پر گردم باد مستم که تو صحرا می پیچم، دور تو میگردم گل سنگم،گل سنگم... چی بگم از دل تنگم مثل آفتاب اگه بر من نتابی سردم و بیرنگم... در خلوت این خانه با خویشم و بیگانه می پرسم از آیینه... عاشق شده ام یا نه؟ با این که در این دنیا از عشق شده ام تنها می ترسم و می پرسم.. عاشق شده ام یا نه؟ در خلوت این لحظه ها می ترسم از هر ماجرا من مانده ام اینجا با پرسش فردا عبرت نگرفتم من از این همه دلبستن شاید که در این دنیا این بود سزای من!!.. اگر چه عشق دیگر رسیده میزند در ولی آن ماجرایم شده عبرت برایم کسی که میزند در، نخواهد کرد باور که این نخل تکیده ندارد فصل دیگر در خلوت این خانه... با خویشم و بیگانه میپرسم از آیینه... عاشق شده ام یانه؟... خدایا به آنان که ادعای عاشقی دارند بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است... نمی دانم چه میخواهم بگویم... زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است! نمی دانم چه میخواهم بگویم... غمی در استخوانم می گدازد... خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم،گه می نوازد سرشکی تلخ و شور، از چشمه دل نهان در سینه می جوشد شب و روز چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشمش از نیش جگر سوز درون سینه ام دردی است خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته ،دردی گریه آلود... نمی دانم چه می خواهم بگویم!...
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
تقدیم به یگانه ام
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI
SAYE
TAKBARG ROYAI
SAYE
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |





