خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
امسال هم گذشت هر چه بود و نبود... هفت سین و سفره عید و آماده کردم چیدم روی یه تخت روی ایوان خونه... اما افسوس که سفره هفت سین قلبم خالیه نمی دونم باید چه سینی روی سفره اش بذارم سفره ای که دیگه مهمونی نداره چون صاحب این دل محبوب این دل منو با کلی خاطره تنها گذاشته... پای سفره هفت سین دلم دلتنگ نشستم به انتظار حالا من و این همه خاطره با یه دنیا آرزو برای کهنه عشقم وتنهاسین که به خاطرم میاد صبر تنها صبر... از همه شما تشکر میکنم که کلبه محزون من روتنها نذاشتید .امید که در سال آینده نیز مهمون همیشگی کلبه کوچیک من باشید. برای همه شما آرزوی خوشبختی میکنم. امید که سال خوب و خوشی داشته باشید. یادتون باشه منو از دعای پرخیرتون هنگام تحویل سال بی نصیب نذارید... روزگاربه کام همگی... خوشبخت و سعادتمند باشید... من اگر دختر نفرین شده اندوهم یا که از نسل گلی هرزه میان کوهم تو هم ان آدمک چوبی پیمان شکنی که فقط لایق آتش زدنی... چه رنجی است لذت هاراتنهابردن وچه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بد بختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن... در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند باد تنهایی را در سرت بیدار میکند... هر گل سرخی بردلت داغ آتشی است،بیشتراز همه وقت دشوار تر از همه جا احساس می کنیم که در این مثنوی بزرگ طبیعت مصراعی نا تمامیم... بودنمان انتظار یک بیت شدن... این است که تنها خوشبخت بودن،خوشبختی رنجزاست ونیمه تمام است که تنهابودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار تنهایی را احساس کردم... بیکسی بهشت را در چشمم کویر نمود.تنها دیدن تنها آشامیدن برزخی زیستن است... با دردها و ناکامی ها آسوده میتوان تنها ماند در درد ها دوست را خبر نکردن عشق ورزیدن است اما در بهشت چگونه میتوان بی دوست ماند؟ چه بیهودگی عام و چه برزخی بی پایان است بهشتی که در ان او نیست... پروردگار مهربان... مرا از دوزخی این بهشت رهایی ام بخش!!در اینجا هر زمزمه ای بانگ عزایی است و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزایی گسترده... در هراس دم میزنم در بی قراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است... بودن من بی مخاطب مانده است... من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه ای بوده ای... کسی را برایم بیافرین که در او بیارامم... آموخته ام... که گاهی تمام چیز هایی که یک نفر می خواهدفقط دستی است برای گرفتن... و قلبی است برای فهمیدن وی... می گویند سه چیز زاده عشق نیست... جدایی،سفر،فراموشی... ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی... من لحظه لحظه عاشقت شدم...!!! حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه ... از این درد که جز مرگ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای توطمع بستم وعمراز کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است ...؟ که در هر رگ من زخمی از اوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد هر تنک حوصله راطاقت این طوفان نیست سایه صد عمر درین قصه به سر رفت و هنوز... ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست... سنگی است به زیرآب در گود شب گرفته دریای نیلگون تنها نشسته در تک آن گور سهمناک خاموش مانده در دل آن سردی و سکون او با سکوت خویش ازیادرفته ای است درآن دخمه سیاه هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود کا ن ناله بشنود بسیارشب که اشک برافشاند ویاوه گشت در آن گود کبود سنگی است زیر آب، ولی آن شکسته سنگ زنده است،می تپدبه امیدی در آن نهفت دل بود،اگر به سینه دلدار می نشست گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت در سرزمین عاطفه هایم چون گلی روییدی و من باغبانی آموختم... اما کدام گل احساس باغبان را می فهمد آیاهیچ گلی هست که باغبان رابه اندازه یک قطره یا حتی یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد... تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است... تحمل اندوه از گدایی شادی راحت تر است... بهتر است انسان بمیرد تا به گدایی زندگی بر خیزد...
| :قالبساز: :بهاربیست: |





