خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
عشق من جز غم دلواپسی نیست آخه قلبم مثل قلب کسی نیست تو به تصویری چه کودکانه دل باخته ای منو اون جوری که در باور خود ساخته ای تو به نقشی که چه دوره از من عکس ماهه توی آب روشن توی رویایی مثل بیداری تو میخوای که ماهو از برکه بیای برداری من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بودم نه که خفته بین پنبه هاو پولک بودم من اگر سردارعشقم یا که پاک باخته ام سرنوشتم را با دستای خودم ساخته ام قصه ها گذشته بر من تا بدانم کیستم سرگذشتم هرچه بوده من پشیمان نیستم یه زمان عاشق و گاهی توی آغوش هوس هر چه بوده همه انتخاب من بوده و بس گاهی سرشار از حقیقت گاهی مغلوب گناه هر چه هستم تو فقط من رابرای من بخواه من اگر مریم پاکم یا که یک گیاه هرز عشق من بیا به باورهای من عشق بورز من پر از احساسم تو پر از احساسی مگه میشه قلب منو نشناسی شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوار رو شریکم باش شریکم باش شریکم... شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم ما همین یک لحظه دیدار رو شریکم باش شریکم باش شریکم... شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش اگر نیستی کنار من بیاوروبرویم باش سلامی کن گه وگاهی به نام آشنابر من همین اندازه هم بسه برای شور دلبستن غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی منو بشناس نمیگم اینکه یادی کن یه عشق نابسمان را چه سامانی از این خوشتر شکایت نامه دل را چه پایانی از این خوشتر شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوار رو شریکم باش شریکم باش شریکم... خوشبختی ما تجسمی از آن مجموعه تکالیف ماست که آگاهانه و مشتاقانه انجامش میدهیم. جستجوگری می گفت:چگونه خوشبخت شوم؟؟... گفتم:خوشبخت شدن،چگونه زیستن است نه صرف زیستن... خدایا: ایستادن را به کوه و جاری شدن را به رود آموختی... به من هم بیاموز چگونه ایستادن و رها شدن را... دلم خیلی تنگ شده،خیلی... حرف آخرم و آخر حرفم رو با بغض می خورم نمی دونم چه شده ولی چند روزی که خیلی دلتنگم... میگن مقربترین بندگان به خدا عاشقانند... میدونم که عاشقم، پس ای خدای عاشقان... چرا صدای ناله هامو نمیشنوی؟ چرا با معجزه عشق گره کورزندگی مو باز نمیکنی؟ خدایا،ای تنها پناه آشفتگان: آشفته محبوبم،اگه خاطر محبوب از آن من نیست چرا مهرش رو از دلم برون نمیکنی؟ چرا من لایق دوست داشته شدن او نیستم؟ چرا باید کسی که من رو به شدت دوست داره نتونم بپذیرم چراکه خاطرم ازآن معشوق دیگریست خدایا،خدایا... حکمت از این همه عشق که نسبت به محبوب در قلبم نهادی چیست؟ محبوبی که مرا لایق دوست داشتن ندانست... محبوبی که مرا با خواری و خفت از خود راند.. خدایا،ای امید ناامیدان: کمکم کن،کمکم کن تا بتونم راه درست را پیداکنم... نمیدانم چه کنم، دلشکسته ام ... خدایا کمکم کن،کمکم کن... خدا.... از تو متشکرم... به خاطر همه خاطراتی که در ذهنم نقش دادی از تو متشکرم... به خاطرلحظه های که به من بخشیدی و ازمن گرفتی. از تو متشکرم... که شاهد شکستنم بودی،اما گوشت رو گرفتی تا صدای خرد شدن غرورم رو نشنوی... از تو متشکرم... به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام رو عوض کنم و با امید ادامه بدم... از تو متشکرم... به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمه خداحافظ را شنیدم... از تو به خاطر خیلی چیز های دیگه متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را نیز از یاد ببرم... آنگاه که غرور کسی را له میکنی... آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران میکنی آنگاه که شمع امید کسی راکه به تو دل باخته خاموش میکنی... آنگاه که بنده ای را نادیده می گیری... آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی... آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری... می خواهم بدانم: دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟... می خواهم بدانم... از دل تا قلم برای کسی که همه جانم فدای اوست، می نویسم تا بداند که او را دوست دارم... این ابرهای سوخته ی سوگوار تابوت آفتاب را به کجا میبرند؟؟ این بادهای تشنه و حریص و هار دنبال آبگون سراب کدام باغ پای حصار های افق سینه می درند؟؟ اکنون درخت لخت کویر پایان نا امیدی و آغاز خستگی کدام مسافر است؟؟ مرغان رهگذر مرگ کدام قاصد گمگشته را از جاده های پرت به قریه می آورند؟ ای شب! به من بگو .. اکنون ستاره ها نجواگران مرثیه عشق کیستند؟ هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند؟ اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست... همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه... ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را باجدایی به سرانجام برسانی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه... نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد... عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه... به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است... عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه... زیستن با ماهیانی است که فکر دریاشدن به ذهنشان خطور نمی کند... عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه... یخ بستن وجود آدمهاوچشم هاست.. درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود.پس از اندک زمانی فریاد شیطان بلند میشود و رو به فرشتگان می گوید: جاسوس میفرستید به جهنم!!! از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو وبحث است و جهنمیان را هدایت میکندو... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود اینچنین است :... با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت برگرداند ... اگه تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها بنده تنها فقط تویی.. ناراحت نباش.چون یکی رو داری که خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد ، به اون رجوع کن می بینی که تنها نیستی... دوستی بسته پیچیده به روبان ها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه کند... ولی من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید و شبی در چار سوی بادها رها خواهم کرد. چه کسی می داند؟؟... شایدازبرکه متروکی هم صدفی صیدشود... خدایا: گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری پس ای خدا هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند؟... تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، گذشت تو توجه تو ،عفو تو و در یک کلام محتاچ تو ام... مهربانا: سایبانی از جنس اشک ونیاز می خواهم تاسجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی... خدایا: مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم به همه.حتی کسانی که مرا درک نکردند یا با من بدی کردند،یا مرا رنجاندندعشق ورزم. مرا بیاموز تادر همه موقعیت ها وشرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است... زندگی رسم خوشایندی است ... زندگی خفتن نیست زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ زندگی پرشی دارد اندازه عشق... زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود... زندگی حس قریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد زندگی بال گشودن ززمین... اوج گرفتن بر سر قله عشق... زندگی پر زدن از آغاز است... از کودکی پرسیدند: عشق یعنی چه؟ گفت : بازی... از نوجوانی پرسیدند: عشق یعنی چه؟ گفت:رفیق بازی... از جوانی پرسیدند: عشق یعنی چه؟ گفت:پول... از پیری پرسیدند : عشق یعنی چه؟ گفت :عمر... از عاشقی پرسیدند: عشق یعنی چه؟ آهی کشید و سکوت کرد... روزی که پیک مرگ مرا میبرد به گور من شب چراغ عشق تورا نیز می برم... چرا که نور عشق توست خورشید جاودان دنیای دیگرم...
بیا با عشق و احساس منو دوباره بشناس
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |




