خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
آری،تنهایی غم انگیز ترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با ان سپری کرده ام... در تمام شب چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شب های بی ستاره تنهاترین تنهاست.. کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح رساندو بزم و شادی رابه یکباره باتمام حلاوت وشیرینی به وجودم سرازیر کند،تاآسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایق های همیشه بهار گره بزند... و من همچنان در انتظار ملکه سرزمین دل،تامرا همره خود به فراسوی ماه به بزم ستارگان ببرد،تا کویردلم رانوید طراوت و سر سبزی دهد... اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم، چون پر از دردم... پر از رنج ونامرادی های زمانه... پر ازدغدغه های روزگار... می نویسم که چگونه در تنهایی هایم به اشک های همیشه همراهم که از ضمیری پاک متولد می شوند تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشند،پناه می برم... اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم... ای عشق،ای منجی جاودانه،ای همیشه ماندگار... با من بمان برای همیشه...... چرا که با این همه تنهایی،تنهابه امید وصالت تاآخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست... آری،آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست... عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن... شبی در دفتر زیبای قلبم گلی ازجنس نیلوفر کشیدم کمی آن سو ترازچشمان نرگس شقایق بادو چشم تر کشیدم میان باغ چشمانم درآن شب پرستو بانگاهم رازمی گفت درآغوش گلی خوشبو قناری غزل ازحافظ شیرازمی گفت کنار دست های خالی بید نگاهم برگل روی توافتاد دلم با دیدن گل های نرگس به یادچشم ابروی توافتاد توآن شب ماه من بودی شقایق که تابیدی به روی بستر من من آن پروانه بی آشیانم که آخرنیست جزخاکستر من چراغ آسمان آن شب توبودی توای زیباترین رنگین کمانم درخشیدی به شام تارقلبم که در ظلمت سرای غم نمانم تقدیم به بهترینم شقایق بی شک دلتنگی، تنهایی، سکوت، مهتاب و ساعت صفر عاشقی... نابترین لحظه هایی را می سازند که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست و من امشب باز بر آن شدم تا از یک واژه آشنا برای دلم بنویسم... آری خزان، این واژه همیشه با من آشنا .... بدان که می اندیشم بی اختیار خود را آن برگ خزان دیده می بینم که گریه های بی صدا در آن موج میزنند... خوب حس میکنم در قلب کوچکش، هنگامی که مرگ خنده خویش را به دور از شاخه با چشم حسرت می نگرد، چه غوغایی است... نمی دانم چرا ... اما احساس برگ را با تمام وجود درک می کنم، شاید بدان خاطر است که در یک کلمه به نام خزان همدردیم... وقتی خزان بی تفاوت با آواز مرگ کلاغان به باغ دلم پا می نهد... وقتی بخت خزان دیده من، خود را برگ خشک زردی می پندارد که عمری زیر رگبارهای پائیزی سیلی می خورد و بی صدا می گرید... وقتی آسمان آبی خدا از کبوتر های سپید و زیبا خالی میشود... وقتی درختان خانه تکانی خویش را آغاز میکنند و من با چشم خویش مرگ حتی یک برگ را می بینم،بی اختیار بغض گلویم را می فشارد و ابر های چشمم هوای باریدن میکنند.چرا که خود را از تبار این خزان دیده می دانم. گویی خود را جای او می دانم. گویی چهره او را سیمای خویش می دانم... گویی تمام هستی او را تار وپود خود می پندارم.... در این هنگام است که خون در رگ و قلبم یخ می بندد و زندگی برایم سرد و پوچ می شود و کبوتر دلم هوای کوچ ابدی دارد ... نمی دانم شاید این آرزو نیز نوعی سراب باشد ... نمی دانم شاید... سمت نیزار زمان،روی سرتاسری نام و نشان در سراشیبی دل بستن وعشق،آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی ... چند سالی است که در خانه دل آشوب است. چند سالی است که من تنهاترین تنهایم ... چه کسی می داند ... دل من گوشه این سینه چرا می شکند شایداین روزن دل سوی دریا بازاست ... بهتر است تاکه قلم بردارم، روی برگ پر وسعت خود بنویسم... دل من رنگ شقایق دارد... آه... چه شوقی دارد شستن پنجره دل باآهی من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم... چه صفایی دارد ... بغض آهسته باران بهار،بر تن حوصله سبز درخت چه صفایی دارد ... خانه در ریزش یک دم باران بوی آب وگل وکاه و چه زیباتر و تما شا یی تر یادآن خاطره ها ولحظه نازک بشکستن احساس دلم... تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با تو ام... زیر آوار مصیبت یا که بارون با تو ام... دل به دریا زدم وکاری به دنیاندارم تو سکوت سنگی دنیا،غزلخون با تو ام... هر چی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر میخواد خودت اونوقت می بینی،چقدر فراون با تو ام... سخت گرفته همه دنیاکه تو رو رها کنم تو هجوم سختی ها،ببین چه آسون با تو ام... توزمستون سیاه وسینه سوز روزگار سخته باور مثل جنگل تو بهارون با تو ام... غرق موج عشقتم هر جا بری باهات میام تو سکوت برکه و خروش کارون با تو ام... یگانه ام،محبوبه دلم... چگونه ستایشت کنم؟... در حالی که قلبت از محبّت بی نیاز است... چگونه ببوسمت؟... وقتی که عشقت در وجودم جاری است ... بگذار نامت راتکرارکنم نامت زیباست،دلنشین است چه داشتی که اینگونه طلسمم کردمن اینگونه نبودم تو مراباعشق آشناکردی،توهوای دلم راباطراوت کردی اگر چه مرا به تنهایی خو داده ای امّا من هنوز نام تو را میخوانم برای ابرها وقتی که نمی بارند از تو می گویم،تا ببارند تا بغضشان بشکند... تو را شعر می کنم تا آهنگ معنی بگیرد تا داغ دلم تازه شود... می گویند که نوشتن برای فراموش کردن است ... نه برای به خاطر آوردن!! تو اینجایی،در یاد من ،در کنار من... شکسته ام امّا تو را در خاطر نمی شکنم... با من مانده ای گر چه با من نیستی امابدان که تا بی نهایت دوستت دارم... تو چون یک واژه نیلوفری رنگ... میان دفتر دل ماندگاری... اگر شهر نگاهت فرصتی داشت بیادم باش در هر روزگاری... ما نند گردابی پر از شن و خاک ... و من آخرین برگ از یک درخت خشکیده... به سویم آمدی،چونان مرا در هم پچیدی که فرصت دست و پا زدن را نیز ازمن گرفتی... به خود می گویم : این گرداب مثل نسیمی خنک،بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است... اما تو همان گردابی پر ازشن وخاک.... تقدیم به آنکه بی نهایت دوستش می دارم عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می کند... اگر دیگری رادوست میداری ... اگر می خواهی یاریش کنی،کمک کن تا یگانه شود نه نباید او را اشباع کنی،تلاش نکن با حضورخود بگونه ای او را کامل کنی... دیگری را کمک کن تا یگانه شود چنان سیراب از وجود خویش که نیازی به حضور تو نباشد... قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود که به خدا گفته بود،هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا شدن راهی طولانی است... راهی از عشق و رنچ وصبوری،هرقطره را لیاقت دریا شدن نیست... قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست رفت وبه آسمان پیوست و هر بار چیزی از عشق و رنج و صبوری آموخت تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست،روز دریا شدن،خدا قطره رابه دریا رساند. قطره طعم دریاراچشید،طعم دریاشدن را... روزی از خدا پرسید:از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت:آری... قطره گفت پس من آن را میخواهم، بزرگترین را بی نهایت را... خدا قطره را بر داشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:اینجا بی نهایت است، آدم عاشق بود،دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را در آن بریزد،اما هیچ کلمه ای نیافت... هیچ کلمه ای سنگینی عشق را نداشت... آدم همه عشق را در یک قطره ریخت... قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی... زیرا که عکس من در اشک عاشق است... یاد بگیریم... که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرداما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیریم... که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد... یاد بگیریم... که برای ایجادزخم دردل کسی که دوستش داریم فقط چند لحظه وقت لازم است... امابرای التیام آن سالها زمان لازم است سلام دوستان خوبم این کلبه کوچیکم از امروز رو به ویرانی میره چرا که احساس میکنم حرفام به درد خودم میخوره و کسی توی این دنیا لایق دوست داشته شدن نیست عشق پاک توی این دنیای ناپاک هیچ وقت تجلی پیدا نمیکنه،حداقل برای من... پس با عشق پاک و احساس نهانی خودم سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد... معرفت درّ گرانی است به هرکس ندهنداش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهنداش از همه کسانی که در این مدت خلوتگاهم رو تنها نگذاشتند کمال تشکر را دارم. امید وارم که همیشه این گوهر درونی رادرخودشون حفظ کنند. و همیشه سعادتمند و خوشبخت باشند سحر گاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن،خوب بودن،خوب ماندن را... امیدوارم توی این مدت حرفام براتون دلنشین بوده باشه. خداحافظ برای همیشه... کسی دیگرنمی کوبددراین خانه متروک ویران را... کسی دیگر نمی پرسد چرا تنها تنهایم؟... و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمیماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم... درون کلبه خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریایی پراشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد... و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند... معبودم... صدای سکوتم را از تنهاییم بدان... نمی خوانم و نمی گویم چون درونم هیچ بوده و تو عشق را در قلبم نهادی و قصه عشق را در قلبم سراییدی و به من قصه باران آموختی... میدانی قصه باران،قصه شستن غم هاست و درون انسان هاپر از غم تنهایی... نگاهم به باران تو افتاد،ناگهان تمام غم هایم را فراموش کردم... و به تو و داشتن عشقی که درقلبم نهادی میبالم و تنهاتر از یک برگ با یادعشقم با باد شادیها محجورم... و در آبهای سرور آور بهار آرام میرانم... قاصدک،غم دارم... غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای بر من، همه از خویش مرا می رانند... همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غم هاست مهدو گهواره من ماتم هاست قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانی است آسمان نگهم بارانی است قاصدک،غم دارم... غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک، غم دارم... غم من صحراهاست... افق تیره اونا پیداست قاصدک... دیگراز این پس منم وتنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی وبه عیسایی خود،منتظر معجزه غوغایی قاصدک... زشتم من،زشت چون چهره سنگ خارا زشت مانند زال دنیا... قاصدک ،حال گریزش دارم... می گریزم به جهانی که درآن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست...
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI 
TAKBARG ROYAI 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI

TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |



