خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
من دختری هستم از دیار احساس،از تبار رویا،عاشق نور و خیال... لحظه های واقعی زندگی من،زمانی است که در حال سیاه کردن کاغذی باشم که حرف های دلم را می خواند... من همه را دوست می دارم ... همه خوب ها را،همه لطیف ها را ،همه سبز ها را... من دلی دوست دارم که دریایی باشد و صدای امواج آبی دریایش در نفس هایش پراکنده گردد... من سپید خواهم گفت،سپید خواهم رفت... من ،در ها را به روی شاپرک ها و قاصد ک ها خواهم گشود تا که مژده ای بیاورند... من به کبوتر سپیدی دانه خواهم داد که برایم شعر پرواز را بخواند... من همینم،جمله هایی کوتاه،پر از راز های نگفته... نام من تک برگ است،خانه ام کنار شنزار هاست... اگر سبویی تشنه داری، بیاور تا از عاشقانه ها پرش سازم... من در غربت تنهایی آموختم،که باید دوست داشت... که باید دوست تر و دوست ترین داشت... شقایق... عاشق ترین موجود است و عشق او عشق به زندگی است..... او می گوید: گرچه فرصت کم است،ولی باید زندگی را تجربه کرد او با همین تجربه کوتاه،که در حقیقت ،کوتاه ترین تجربه بزرگ است،سرخی و گرمی عشق را به جان می خرد... شقایق ها... در زمان کوتاه عمر خود یا اشعه های گر ما بخش خورشید را به نظاره می نشینند ،یا با قطرات هستی بخش باران پیوندی زیبا می بندند و یا شادمانه، در دامن صبا، رقصی زیبا را به نمایش می گذارند... آری ،همه ما زندگی را یکباره تجربه می کنیم،اما ارزش این فرصت را تنها شقایق یک روزه می داند... ما می گوییم:... اگر امروز گذشت، فردایی هست... ولی شقایق ها می گویند:... اگر امروز زمان رفت،فردا شقایق ها باید بروند... آنها حتی آرزو می کنند که بتوانند بر چیزهای بیشتری آگاهی یابند ولی افسوس... افسوس که ما انسان ها،اگر صد سال از عمرمان بگذرد می گوییم: "همچنان وقت باقیست" پس بیایید زندگی را از شقایق ها بیاموزیم.... در آینه نگاه کردم ،دیدم نگاهی دیگر ، جز نگاه من در آینه است... در فکر بودم که این نگاه کیست؟ نگاه چیست؟ غافل از اینکه، آینه خود نیز نگاهی دارد... اطرافم را شیشه پر کرده بود سنگی برداشتم و زدم به شیشه قلب آینه شکست... گفتم :چرا می گر یی؟... گفت :چرا می زنی؟که او نیز همجنس و هم سخن من است و با من یک دل است... متحیر و پریشان،از اتاقک شیشه ای بیرون دویدم و بر روی دیوار ها نوشتم: بیایید دوستی ها را از آینه ها بیاموزیم... قلب ها سرخند.... خوشا به حال قلب سرخی که آبی را در خود تلاطم بخشد و سبز سازد همه دنیای خویش را... می روم... دور از تو با دنیای خود خلوت کنم... باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم... می روم... تا عاقبت پروانه ای پیدا شود... هم نشین این دل شوریده شیدا شود... کمی با من مدارا کن... کمی با من مدارا کن... که خود را با تو بشناسم... من گم را تو پیدا کن... تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم نه از برگم نه از جنگل... نه از باران، نه از شبنم من آن تمدیدی رودم... نه آن مریم ترین مریم منم هم سقف دیروزی که عطر خانگی دارد... که دستان تو را باید به دست سفره بسپارد کمی با من مدارا کن... کمی با من مدارا کن... صبوری کن تحمل کن من گم را تو پیدا کن اگر سختم ،اگر دشوار... اگر سیل مصیبت وار... اگر تلخم، اگر بیمار منم از عشق تو بسیار منم هم خون و هم گریه که بغضش را به دریا دار که از اوج پریدن ها بر این ویرانه ها افتاد کمی با من مدارا کن... کمی با من مدارا کن... که خود را با تو بشناسم من گم را تو پیدا کن... آلبوم : اشتباه با ترانه سرايي . آهنگ سازي و صداي : احسان دلاوري پخش از كمپاني power records USA پخش كليپ ها در تمام شبكه هاي ماهواره ايي جهت تشکیل گروه موسیقی ازمیان علاقه مندان به ویژه خانمها به سبک های ( پاپ ورپ و... ) وهمینطوربازی در موزیک ویدیو دعوت می شود تلفن جهت هماهنگي : جهت تشکیل گروههای موسیقی ـ تهیه و تولید آلبوم و همینطور تولیدات سینمایی و درزمینه های music video (ترانه سرایی ـ آهنگسازی ـ نوازندگی ـ خوانندگی.و...) (کارگردانی ـ فیلمنامه نویسی بازیگریـ گریم ـ تصویربرداري و تدوين سينمايي ) دعوت به عمل می آید delavaryehsan@yahoo.com دعوت از علاقه مندان به بازيگري جهت بازي در كليپ موسيقي وخوانندگي در آلبوم موسيقي همیشه حجم غم های مرا تنها تو می فهمی...
غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی... پس از تو دست من ... تنهای تنها شد عزیز دل سکوت دست تنهای مرا تنها تو می فهمی... من آن دریای خاموشم تلاطم های قلبم کو؟.. بیااین موج غوغای مرا تنها تو می فهمی... زمستانم... بهار من نگاه مهربانی کن نگاهی کن که سرمای مرا تنها تو می فهمی... دلم پایبندآن چشمان زیبای تو شدامشب و این زنجیر بر پای مرا تنها تو می فهمی... در آخر حرف دل ... مانند اول باقی است همیشه حجم غم های مرا تنها تو می فهمی... منم اون ساقه خشکی... که نمونده و نداره برگ و باری... هیچکی مثل من تنها نمی دونه که چه سخته بی قراری... منم اون تشنه بارون که اسیر یک سرابم توی صحرا... تن تشنه کویرم کاشکی بارون بزنه امروز و فردا... ای خدا... دلم شکسته... پشت این در های بسته... نه سلام آشنایی که بگم تنها و خستم... وقتی نگاه آینه منو غریب رها کنه... وقتی هر جا هر کسی منو حقیر صدا کنه... ای خدا کاری بکن ... که از خودم رها بشم... پر بکشم به آسمون... از این کویر رها بشم... دوری ز یار نازنین... سخت است این... سخت است این... این است آیین زمین... از دوریش در اشک من... پارو بزن ،پارو بزن... دلم تنگ است این شب ها... یقین دارم که می دانی.. صدای غربت من را... ز احساسم تومی خوانی... نمی دانم... محبت را بر چه کاغذی بنویسم... که هرگز پاره نشود... بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود... بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود... بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود... و بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود ... چیزی که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته... که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی خیلی سخته... تو زمستون غم بشینه روی برفا می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا خیلی سخته... که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شخص چشم تو سرش شلوغه خیلی سخته... اون کسی که گفت برا نگات می میره بره و دیگه سراغی از تو نگات نگیره خیلی سخته... که ببینیش تو یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت... توی قانون بی وفایی... به یاد روز های تنهایی و تسکین زخم این قلب طوفانی غصه نخور... به یادش دیگه تموم کارش دیدی خواست و خودش رفت تو دیگه بی خیالش دیدی رفت و تنهات گذاشت با دنیا غم جات گذاشت آخه دیگه اون نمیاد اصلا تو سینه دل نداشت اون بی وفا غرورت رو شکست و رفت اون بی خدا... من و گذاشت با غم رها دل سنگ اون بی وفا دل من... دل من... آخ دل من... حالا به یادش تک و تنها من نشستم با این غم ها به یاد اون روز می خونم از ته دل تو این شب ها اون که به من می گفت می مونه کنارم تا همیشه... می گفت هیچی نمی تونه باعث جدایی مون شه... دل من... دل من... آخ دل من... الهی که خوشبخت بشه... اینه دعای من براش... شاید خجالت بکشه... اون دل سنگ بی وفاش... لای خاطرات تلخم ... یاد تو همیشه شیرین... تا ابد فکر تو هستم نازنین رفیق دیرین... من از این فاصله ها دلگیرم... بی تو... اینجا چه غریبانه شبی می میرم... ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من در الفبای زمان خسته از این تقدیرم... بهار... این موسم دل انگیز و زیبا حرفی برای گفتن ندارد آنقدردوست داشتنی است که هیچ بهانه ای به دست عاشق و معشوق نمی دهد... امّا من با تمام وجود از این همه زیبایی گریزانم چرا که گل همیشه بهارم را با همین لطافت و طراوت بی وصفش ربود... من در غم از دست دادن او اشک می ریزم امّا او بی تفاوت از کنار اشک هایم می گذرد... یادش نیست چگونه آرام آرام ازکوچه پس کوچه های قلبم گذشت و پا به کلبه کوچک احساسم نهاد؟!.. وقتی می آمد مشتاقانه غنچه های معطر مریم را به پایش می ریختم ودرخلوتی سبز تنهایی ام را به ضریح مقدّس نگاهش گره می زدم... چه روز ها که از او با پیچک همسایه سخن نگفتم و چه شب ها که به بهانه دیدن روی ماهش نگاهم را راهی آسمان نکردم... چقدر تصویر نجیب چشمانش را بر در و دیوار خیالم کشیدم و سر درآغوش مهرش گذاشتم وهق هق دلتنگی را در دامان بلندش رها کردم.بارهاپنجره ها را قسم دادم که به وقت آمدنش دست مرا بگیرند که فقط او می داند ... چقدر دلواپس آمدنش بودم ... و چه غزل هایی که برای استقبال ازآبی نگاهش سرودم امّا افسوس.... افسوس که او مرا در انتظار رها کرد و مرا به دست تنهایی سپرد... او محبوب قلبم بود،معنای زندگیم بود ... امّا افسوس،افسوس... خوش باد... ای طلایی رنگ... ای تو را چشمان من دلتنگ... دفتر خاطراتمو،هر شب ورق می زنم اسمت تو هر صفحه شه می خونم و می شکنم... خالکوبی کردم اسمتو روی تموم بدنم... تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم هر کی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه هیچ کی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه حالا می فهمم خالی... یعنی چه حس و حالی... خالی یعنی بی تو... بی تو یعنی خالی... فکر می کنم نبودنت عادی میشه فردا برام فردا میاد باز می بینم هیچ چی بجز تو نمیخوام با هیچ کی حرف نمی زنم هیچ چیزی خنده دار نیست حالا می فهمم خالی... یعنی چه حس و حالی... خالی یعنی بی تو... بی تو یعنی خالی... برای آنکه وجودش برای همیشه در زندگیم خالیست ... در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است... دیگر پس از تو... این زندگی در چشم من جز غمسرا نیست... دیگر پس از تو... از شعر بودن در من صدا نیست... دیگر صفای عشق از خانه پر زد دیگر نوای مهر ها در گوش ما نیست... جغد پلید غربت از هر سو به بامم پر کشیده با وای وای شوم خود بر کاغذ دل طرحی ز کابوس شکستن ها کشیده... آیینه دل از هجرت غمگین تو در هم شکسته تصویر تاریک شب سرد جدایی روی دو بال مرغ بختم نقش بسته... من مانده ام با کوله باری از توهم... من مانده ام،با خواب های پر زتشویش... من مانده ام تنها و بیکس،بیگانه از خویش وز غرش بیداد می لرزد تن من برگرد،برگرد... تا با نوازش های چشمان سیاهت... مرهم نهی بر قلب خسته مرهم نهی بر قلب خسته...
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBRG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |



