خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
بخشندگی... را از گل بیاموز،زیرا حتی ته کفشی که لگد مالش میکند را نیز خوشبو می سازد... از درخت تنومند کرنش مخواه چرا که تعظیم وشکستش یکی است... گر ز جهان بگذرم از تو نخواهم گذشت سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت مردمک چشم من،نقش تو بر خود گرفت ور همه جا بنگرم از تو نخواهم گذشت سرزنشم گر کنی هیچ نگیرم به دل هر چه ملامت برم از تو نخواهم گذشت دیدن تو هر نفس ملک جهانم بس است عشق تو می پرورم،از تو نخواهم گذشت تا به تمنای تو با تو شدم همکلام عقل برفت از سرم از تو نخواهم گذشت چون به سر زلف تو گشت دلم پایبند گرچه غمت می خورم از تو نخواهم گذشت دست زجان برکشم،گرتو بخواهی چنین اول و هم آخرم از تو نخواهم گذشت گر بروم از جهان عشق تو دارم به دل گر ز همه بگذرم از تو نخواهم گذشت دلم گرفت... از این روزا، از این روزای بی نشون از این همه دربه دری، از گردش چرخ زمون دلم گرفت... از آدما، از آدمای مهربون از این مترسکای پست ،از همدل های همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا،تویی فقط دلخوشیمون آره... دلم خیلی پره از غم های رنگا وارنگ... از جمله دوستت دارم، دروغ های خیلی قشنگ دلم گرفت... از این روزا،از آدمای مهربون... از تو که با ما نبودی ،از اون خدای آسمون... پنداشتی چون ز تو گسسته ام دیگر خیال تو مرا در سر نیست اما چه گویمت که جز این عطش بر جان من شراره ای دگر نیست به کدامین کتاب مقدس سوگند بخورم ... که از خاطر این عاشق دل خسته نخواهی رفت حتی اگر تو را به آخرین صفحات تقویم تبعید کرده باشند... سلام... ممنونم از لطف همتون،همه اونایی که اومدین بیمارستان،همه اونایی که پیام دادین،ممنونم که برام دعا کردید... از پریسا خانم هم گله دارم که از اعتمادم سوءاستفاده کرد و همه مسایلم رو آورد اینجا گذاشت.البته شما ها غریبه نیستید اما دوست نداشتم کسی از احساسات درونیم مطلع شه.... - ای پریسای دهن لق،رسمش اینه؟؟ مادر یه بچه هم شدی دست از دهن لقی بر نداشتی!!!... اینه رسمش که رسوام کنی؟؟؟دلم رو پیش همه رو کنی؟!!ای بی انصاف خیلی ازت دلگیرم،خیلی خیییییییییییلییی... همچنین ازت خیلی ممنونم که این عکس رو برام گذاشتی و این اهنگ قشنگ رو که خاطرات قشنگ دوران دانشجویی با شقایقی و یاسی و زهرا خانمی رو یادم انداختی.یادش بخیر،چه دورانی داشتیم... بازم از همه دوستان ممنونم،همیشه برام دعا کنید.حالا دیگه راحتتر میتونم مطلب بذارم و تمام حرفای دلم رو تقدیم کنم به عشق ... سلام دوستان خوب... میخواستم شهناز خودش بیاد و مطلب جدید رو آپ کنه ،اما دوست دارم من اولین کسی باشم که این خبر رو بهتون میدم. امروز رفتم بیمارستان،دیدم شهناز روی تخت داره میخنده،نمیدونم از دیشب تا حالا چی شده؟چه اتفاقی افتاده.رفتم بوسیدمش پیشش نشستم... حالش خیلی بهتره،خبر خوشم بهتون بدم شهنازی خیلی خیلی زود تر از اونی که فکرشو کنیم داره بر میگرده..جواب تموم آزمایشاتش منفی بود. در مورد حالش پرسیدم.گفت به هیجی نرسیدن و شکشون بی مورد بوده،ولی این علایم واقعا واسشون عجیب بود... علایمی که قبلا یکی از بستگان شهناز در اثر همین بیماری مرد، و هیچ کس نفهمید که علت مرگش چی بود؟!!!... خدایا شکرت که دعا های ما رو شنیدی و شهناز رو دوباره بهمون بخشیدی... دوستان خوب تا حالاش ما بودیم ولی از این به بعدش با شماست.شهناز امروز غروب مرخص میشه،تنهاش نذارید و باهاش همدل و همراه باشید... امیدوارم که با پر حرفیام اذیتتون نکرده باشم... خداوندا : تو را سپاس به خاطر همه الطاف بی دریغت... سپاس، سپاس،سپاس... سلام دوستان ... امروز با بیمارستان تماس گرفتم،گفتن حالش بهتره،فقط چند تا آزمایش مونده که امروز انجام میشه،اگر جوابش منفی باشه(امیدوارم که اینطوری باشه)... شنبه از بیمارستان مرخصش میکنن... دیروز بعد کلی کنجکاوی تو وسیله هاش و توی فولداراش چند تا فولدر با نام طوفان پیدا کردم. وقتی بررسی کردم دیدم نوشته های اون پسره است. نمیدونم باید چی بگم راجع به این همه عشق،یه دفعه چشمم به یه عکس تیره و تار افتاد که حدس زدم باید عکس اون پسره باشه... از اونجایی که میدونم شهناز،هیچ وقت کسیو که دوست داره فراموش نمیکنه و چیزی که بیش از همه خوشحالش میکنه دیدن چهره محبوبشه،اون عکس روبعد کلی بدبختی درست کردم و گذاشتم گوشه وبلاگ،تا خوشحالش کنم... یادم میاد سوم راهنمایی بودیم،شهناز یکی از معلم هامونو خیلی دوست داشت بیش از حد ،موقع امتحانات عکسشو میذاشت جلوش درس میخوند...اون سال با این که زیاد درس نمیخوند و بیشتر وقتش رو با اون عکس میگذروند تو امتحانات نهایی شاگرد ممتاز مدرسه شد... خیلی جالبه،وقتی بهش میگفتیم شهناز چطور درس میخونی که اینقدر راحت ممتاز میشی؟؟ میگفت :هیچی،فقط یه خرده روحیه و توکل به خدا،و بعد اون داشتن کسی که بدونی دوسش داری و با دیدن چهره اش زندگی واست لذت بخش باشه،و بهت آرامش بده... من هیچ وقت این حس رو درک نکردم.همیشه میگفتم مگه میشه یک دختر به یک زن این همه محبت داشته باشه که اون طرفو عشق خودش خطاب کنه( آخه فکر میکردیم عشق فقط مال دختر پسراست)حالا میبینم که عشق جنسیت نمیشناسه.۸ سال پیش شهناز عاشق معلمش شدو هنوزم که هنوزه،با گذشت زمان هیچ چیز واسش کم رنگ نشده،با همه بی اعتنایی های معلمون... من فقط میتونم که به اونی که شهناز عاشقش بود بگم... خیلی خوشبختی که تونستی خودتو تو دل چنین آدمی جا کنی.کسی که بدون هیچ انتظاری محبت میکنه چرا که وجودش سر شار از مهر... اگه داری این حرفا رو میخونی،میتونم بهت بگم خیلی بهت حسودیم میشه... دوستان خوبم بعد ظهر میرم ملاقات شهناز،بعد برگشتم حتما میام و از حالش باخبرتون میکنم دعا یادتون نره،که برگشت شهناز هرچه زود تر و زودتر بشه... آمین سلام دوستای خوبم.... من پریسا هستم دوست شهناز،.امروز من به جای شهناز آپ میکنم... شهناز امروز رفت،رفت یه جایی که دردشو درمون کنن... شهنازی قربون دلت بشم که اینقدر درد توش پر بود. شهنازی منو ببخش که اینقدر در دوستی کوتاهی کردم. یادمه همیشه سنگ صبورم بودی... نه تنها من، به درد همه میرسیدی،اما بی انصاف چرا؟؟چرا اینهمه رنج کشیدی و نگفتی توی اون دل کوچیکت که قدر یه دریا است پر از غمه.... امروز شهناز رو به بیمارستان ، ساری منتقل کردن... یه هفته بود که غذا نمیخورد می گفت رژیم دارم ،میخوام لاغر شم (اصلا چاق نیست) دو هفته ای بود که دیگه اوضاش عوض شده بود.شاد بود اما بیشتر از سابق... اما دیگه نتونست، دیگه طاقت نیاورد... با این که دوستش بودم نمیدونستم وبلاگ داره(آخه ادم تو داریه،هیچ وقت غم هاش رو با کسی قسمت نمیکرد)... امروز که تو بیمارستان دیدمش،یه شال سفید سرش بود با یه مانتو شلوا سفید عین فرشته ها شده بود. همون قدر پاک و معصوم و دوست داشتنی... بهم گفت: که چیه اومدی مرگمو بیبینی؟؟ گفتم این چه حرفیه باز شروع کردی مسخره بیشعور... گفت :کور خوندی رفیق،تا حلواتو نخورم نمیمیرم... (در بدترین حالت هم شوخ طبعیشو ترک نمیکنه) یه کلید بهم داد گفت کلید صندوقچمه،وسایل توش رو بگیر پیش خودت نگه دار... وقتی اومدم خونشون یه صندوق کوچیک بود که روش رو با گل سرخ تزیین کرده بود. در صندوق رو باز کردم. ،بوی عطر کل فضای خونه رو پر کرد بوی بهشت از صندوقچه بیرون میومد تو صندوق پر بود از چیزای ریزو درشت،پر نامه پره دفترچه خاطرات،یکی از نامه هارو باز کردم از طرف زینب فتح تبار ، دختر بچه ۷ ساله ای که معلولیت جسمی داشت... وقتی نامه رو خوندم اشک تو چشام حلقه کرد.یادم میاد همیشه عاشق بچه بود، عاشق دنیاشون همیشه میگفت من یه دختر دارم اسمش نفس ،قربون دل مهربونت بشم که همه از بزرگی دلت باخبرن حتی بچه های کوچیک... دفترچه خاطراتشو باز کردم،اولش نوشته بود" تقدیم به روح طوفانی ام..." وقتی خاطراتش رو خوندم...به اندازه هر کلمش بی نهایت گریه کردم .من متعجم از این که چطور تونسته این همه احساس و عشق رو از ما پنهون کنه.این همه عشق رو نسبت به یکی داشته باشه و دم نزنه...گل من ،تو چطور سوختی و ما سوختنت رو ندیدیم.اشک ریختی و ما گریستنت رو ندیدیم!!!... من در عجبم از اون ادمی که شهناز این همه بهش احساس داشت، چطور تونست چطور دلش اومد این همه احساس،این همه عشق رو زیر پا بذاره،چطور تونست!!!! تمام غرور شهناز عزیز رو زیر پاش له کنه،به جرات میتونم بگم که اون ادم نبود،دلش از سنگ بود، از اهن... دوستای خوبم،برای شهناز دوست خوب من که میدونم همتون دوسش دارین دعا کنید دعا کنید که هر چه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره و دوباره برگرده و خودش براتون مطلب بذاره... امیدوارم اون پسری که اینقدر بی رحمه که احساسات ناب و پاک این دختر و رو به بازی گرفت در حسرت یک روز خوش بمونه همونطور که که لحظات خوش رو از زندگی شهنازم دزدید... یه خواسته دارم ازتون،براش دعا کنید،گهگاهی میام و خبر های جدید از حال شهناز رو براتون میذارم چون میدونم که شما هم عین من نگران دوست خوبمون هستید... به امید سلامتی هر چه زودتر تک برگ رویایی من چه دارم؟... یک قلم با یک ورق من چه بنوسم نرود به هدر؟؟... من چه دارم؟... یک قفس،فاصله با همنفس من چه دارم؟... یک اتاق پر ز ابهام و سوال من چه دارم؟... کوله باری از گناه... من چه دارم؟... دامنی از اشتباه... من چه دارم؟... بقچه ای از خاطره... حادثه در ذهن من مسافره... من چه دارم؟... کاسه ای خالی ز آب من چه دارم؟... سینه ای پر التهاب... سینه من پر شده از رمز و راز کاسه من پر شده از عشق ناز... من چه دارم؟... دین و ایمان و نماز و راه راست من چه دارم؟... یک خدای مهربان کو همیشه،هر زمان و هر کجا یاور ماست بارالها،آنچه دارم خوش دار... آنچه دارم پاک دار آنچه دارم،سالم و بی باک دار... آنچه دارم،از غم آه دور باد... آنچه دارم پر زعشق و شور باد... کنار رود عشقت می نشستم و اما عاشقی را تر نکردم... دلم از مهر تو لبریز شد و سوخت ولی شعر دوست داشتن از بر نکردم اگر فرسنگ ها دورم ز قلبت ولی نگاهت را برون از سر نکردم تقدیم به آنکه تا همیشه... " دوستش دارم..." سلامی می نمایم بر تو یاری که در این دل همیشه ماندگاری سلامی بر تو ای عشق ای محبت!.. که جز نامت ندارم حق صحبت چو اکنون از من واینجا تو دوری دریغ راهی ندارم ،جز صبوری شبی قرآن گرفتم تا بخوانم که شاید تا سحر بیدار مانم مبادا چشم غافل خواب گردد وفردا دل ز دوری آب گردد برفتم پای لرزان روی ایوان و دست ها را ببردم سوی آسمان دعا کردم از این عهد و پیمان خداوندا تو خود او را بگردان تو اما آمدی و سر کشیدی به ناگه از گنارم پر کشیدی بسوختم از تب وتاب جدایی نیامد دیگر هم از تو ندایی نمیخواهم که شادیت شود غم سفر خوش ای حبیبم ای عزیزم سفر خوش بادت ای جان جهانی سفر خوش، ای عزیز جاودانی اگر باشی تو خوش دلگیر نباشی واز این خسته دل هم سیر نباشی بخندم من ز شادی،گر تو دوری که من راهی ندارم جز صبوری... چقدر دوست داشتم یک نفر،فقط یک نفر از من می پرسید... چرا نگاهت اینقدر غمگینه؟؟چرا لبخندات اینقدر بی رنگه؟؟ اما افسوس،هیچ کس نبود... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره تو... آره ،با تو هستم، با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یکبار نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟؟... مطمئن باش و برو... ضربه ات کاری بود،دل من سخت شکست... و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی،به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود... و یک قلب لطیف که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود... تو برو، برو تا راحتتر تکه های دل خود را سر هم بند زنم... آری آغاز عشق است،تنها نشانه جاودان این جهان... واژه ای خاص که آفریده شد تا وجود آدمی را برای ابد تسخیر سازد پروردگار آدم را از مشتی خاک برگرفت و از خود در او دمید و یقینا هرکه پروردگار در او بدمد عاشق می شود و والاترین وظیفه آدمی عاشقی است... او می فرماید: " شما آفریده شدید تا عاشق باشید و تنها آزمونتان همین است و نیز عشق مجال سخن گفتن است با من... عشق همان معجزه ایست که خاک را به نور مبدل می سازد.عشق نام من است و نام دیگر آدم.پس به سوی من آیید که برترین شما عاشقترین شماست ..." پس بار پروردگارا:از من هر آنچه دارم و هر آنچه خواهی بگیر... باشد که دنیای فانی و بهشت ابدی را نداشته باشم... اما نباشد،هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد... هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد... امید که تا آخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد... سلام... سلامی که از عشق جان می گیرد و از آتش عشق می سوزد و بر روی این کاغذ بی جان نقش بر می دارد... گاهی نوشتن به انسان آرامش نمیدهد،نه گفتن،نه نوشتن و نه گریه کردن... دل آدمی را خالی و آرام نمی کند.نه با خیالات،نه با فکر کردن،انسان به جایی نمی رسد.به نظر من ،نگاه کردن،آری نگاه کردن... انسان می تواند با نگاه کردن احساسات خود را بیان کند.هر چند که این نوشته ها مقدمه ای بیش نیست... ولی !!ای کاش بدانی که از همان روز که با هم آشنا شدیم... " از ته دل دوستت دارم "... به یادگار مانده از محبوبی که هیچگاه دوستم نداشت و برای ابد نگاهش را از من دریغ داشت... اگه من کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم با غم و غربت و اندوه دیگه هم سفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو را باور نمی کردم توی این حصار پردرد با غمت سر نمی کردم کولی شب زده بودم،پشت گریه صدات کردم از پس آینه غم تا همیشه نگات کردم درد عشق معنای مرگه،مسلک پاییز و برگه قصه عشق و حقیقت،قصه گل و تگرگه آخه دردم درد تو بود،اگه دور از من وما بود شکل تنهایی و غربت سرنوشت آدما بود دیدی ای دل!!... که غم عشق دگر باره چه کرد؟؟... چون بشد،دلبر و با یار وفادار چه کرد!!... صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی... من می شنوم،می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرواز باز می دارد... آه،ای شکوه بی پایان،ای طنین شور انگیز... من می شنوم... به آسمان بگو که من می شکنم!! هر آنچه تو را شکسته... و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته... آری من می شنوم... تقدیم به همه شکسته دلان عاشق... در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟؟... نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی!! برو بگذر از این بازار، "از این مستی و طنازی" !! اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی... زنی می رفت،مردی او را دید و دنبال او روان شد... زن پرسید:که چرا از پس من می آیی؟ مرد گفت:بر تو عاشق شده ام... زن گفت :بر من چه عاشق شده ای؟؟ خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید برو و بر او عاشق شو... مرد از انجا برگشت و زنی بد صورت دید.بسیار ناخوش گشت و باز نزد زن رفت و گفت:چرا دروغ گفتی؟؟ زن گفت:تو راست نگفتی... اگر عاشق من بودی پیش دیگری چرا می رفتی؟؟ مرد شرمنده شد و رفت... در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند و تنها عشق مرا رها میکند... و نور آن نگاهی است که تو به من روا میکنی پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو،بی نگاه تو... بی تو رو به غروب رهسپارم... خدایا... مرا به طلوعی دیگر برسان... من از این عشق ... به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن عشق به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم...
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
TAKBARG ROYAI
از خوشحالی دارم بال در می آرم.از دکتر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(چند وقتی بود که همش مشکی میپوشید حتی تو خونه)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
التماس دعا...![]()
شهناز جان برای همیشه دوستت داریم 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
تقدیم به عشق جاودانیم" T "
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
آمین 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |

